ابلیس
part 104
_ من چی گفته بودم بهت؟
+ آره گفته بودی سر جلسه حاضر شم گفته بودی ماموریت رو باید دو روزه تموم کنم...ولی نشد...نشد بیام میفهمی؟
_ نه نمیفهمم...امروز همه از من حساب پس میگیرن...برو بیرون حوصله بحث با تورو ندارم
+ مهم نیست...مجبوری گوش بدی
_ مجبور نیستم...
تلفن رو برداشت و چویا درو باز کرد و با شتاب بیشتری کوبید که دازای اخم کرد
_ وحشی شدی ناکاهارا...ولی میدونی که من از تو بدترم
بلند شد و گلدون رو پیش پای چویا شکوند
+ یا گوش میدی یا کل اتاقتو بهم میریزم احمق خنگ
_ از احمق منظورت خودتی دیگه
تلفنش رو روی زمین انداخت و با پا محکم روش کوبید
+ نخیر منظورم تو بودی
_ جایگاهتو بدون کوتوله هویج
+ جایگاهمو ندونم چه اتفاقی میوفته چیه منو میکشی؟ خب بکش دازای اوسامو نباید بترسه
_ نمیترسم ولی قصدم کشتن تو نیست
سمتش خیز برداشت و از یقه دازای گرفت و به چشمای قهویی رنگ عصبیش خیره شد
+ بهم گوش میدی
_ عمرا
+ باید بدی
روی صندلیش هولش داد و پاشو محکم وسط پاهاش رو صندلی کوبید
+ اگه میخوای سالم بمونی باید گوش بدی.
_ گوش نمیدم حرفات اهمیتی نداره که من بخوام وقتمو براش بزارم
با پا صندلیش رو هول داد که به دیوار چسبید و رو صورتش خم شد
+ پس گوش نمیدی
_ نمیدم
+ حتی اگه درمورد مدیر باشه
_ حتی اگه درمورد مدیر باشه
+ تو یه احمقی
_ تو یه هویج خنگی
+ زبون نفهم!!!
دازای بلند شد و از یقه اش گرفت و به دیوار محکم چسبوند و تو صورتش غرید
_ من کیتم؟
+ رئیس...رئیسم
_ میتونم هر بلایی که بخوام سرت بیارم
+ اول...حرفامو میشنوی...بعد هر غلطی دلت خواست باهام بکن
_ کافیه دیگه گمشو بیرون
چویا عصبی شد و با زانوش ضربه محکمی وسط پاش زد که از درد رو زمین نشست و چویا لبخند پیروزمندانه ای زد.
................................................
رو صندلی نشست و قهوه اش رو آروم آروم مینوشید و دازای با نفرت بهش خیره بود...درد بین پاش نفس کشیدن رو هم براش سخت کرده بود.
_ میشنوم...حرفتو بزن و گورتو گم کن کوتوله رو مخ
+ یه دختری بود که موهای سیاه رنگو چشمای مشکی رنگ داشت...اسمش....اوممم میکو بود
_ میکو اینجاست...بقیه ش؟
+ حرفاشو با مدیر شنیدم...دازای سان باید یه کاری کنید
دازای منتظر نگاهش کرد و چویا با نگرانی گفت
+ مدیر میخواد مافیا و رئیسو نابود کنه...بعدشم جانشینشو یعنی تورو
دازای پوزخند زد و گفت
_ واقعا گفت میخواد مافیا رو نابود کنه ؟ نابود کردن همچین سازمانی کار راحتی نیست مخصوصا اگه من رئیس بعدی باشم
+ باید جلوشو بگیرین...اون دختر از قصد گیر افتاده چون میخواد سر در بیاره از اتفاق های اینجا
_ منظورت چیه
+ ببین...مدیر نقشه نابودی مافیا رو کشیده و اول میخواد رئیسو حذف کنه...بعد هم اون دخترو فرستاده اینجا تا از کارای شما سر در بیاره بعد از نابودی مافیا میخواد تورو به چنگ خودش بکشه...مدیر دنبال داشتن توعه تازه یه سری چیزا درمورد خانوادت گفت...مافیا رو پدر واقعی تو تاسیس کرده در واقع با رئیس شریک بودن...بقیه شو نتونستم بشنوم چون اگه بیشتر میموندم گیر میوفتادم.
دازای به فکر فرو رفت و با خودش زمزمه کرد
_ پدر مادر من کین...اینجا چخبره چه اتفاقی داره میوفته
چویا از جاش بلند شد و از کنار شیشه خورده ها رد شد و با نیشخند گفت
+ راستی بابت اون ضربه متاسفم دازای سان...مطمئنم همسرتون میتونه درستش کنه
جمله آخرو با بی حسی گفت و دازای برای در آوردن حرصش با لبخند گفت
_ مطمئن باش...چون درستش میکنه!
چویا با لبخند از اتاق بهم ریخته بیرون رفت و گفت
+ حالتو نگیرم ول کن نیستم...بزار این مشکلات تموم بشن دارم برات رئیس احمقم
.....................................................
با تلفن شخصیش به اکوتاگاوا زنگ زد و خواست که یکی برای تمیز کردن اتاقش بیاد و خودش از دفتر کارش بیرون رفت و سمت اتاق خوابش رفت
وقتی وارد اتاقش شد دید لویی با یه شلوارک و کراپ رو تخت رو به سینه دراز کشیده و موهاش بالای سرش گوجه ای بسته و یه هدفن تو گوشش گذاشته و داره فیلم میبینه .
لباسشو از تنش در آورد و مشغول باز کردن کمربندش شد که لویی متوجه اش شدو هدفن رو برداشت و سمتش رفت.
بی خبر از پشت دستاشو دور گردنش انداخت و پشت گردنش رو بوسید و با لحن لوسی گفت
" ببخشید...فکر کنم زیادی تند رفتم...میشه آشتی کنیم؟؟؟ "
_ من مشکلی نداشتم از اول
" یکم بهم توجه کن...البته در هر حالتم من بهت توجه میکنم "
دستشو رو کمربندش گذاشت و رو به روش ایستاد کمربندشو باز کرد و دازای یه قدم عقب رفت
_____________________________________________________
ادامه دارد...
_ من چی گفته بودم بهت؟
+ آره گفته بودی سر جلسه حاضر شم گفته بودی ماموریت رو باید دو روزه تموم کنم...ولی نشد...نشد بیام میفهمی؟
_ نه نمیفهمم...امروز همه از من حساب پس میگیرن...برو بیرون حوصله بحث با تورو ندارم
+ مهم نیست...مجبوری گوش بدی
_ مجبور نیستم...
تلفن رو برداشت و چویا درو باز کرد و با شتاب بیشتری کوبید که دازای اخم کرد
_ وحشی شدی ناکاهارا...ولی میدونی که من از تو بدترم
بلند شد و گلدون رو پیش پای چویا شکوند
+ یا گوش میدی یا کل اتاقتو بهم میریزم احمق خنگ
_ از احمق منظورت خودتی دیگه
تلفنش رو روی زمین انداخت و با پا محکم روش کوبید
+ نخیر منظورم تو بودی
_ جایگاهتو بدون کوتوله هویج
+ جایگاهمو ندونم چه اتفاقی میوفته چیه منو میکشی؟ خب بکش دازای اوسامو نباید بترسه
_ نمیترسم ولی قصدم کشتن تو نیست
سمتش خیز برداشت و از یقه دازای گرفت و به چشمای قهویی رنگ عصبیش خیره شد
+ بهم گوش میدی
_ عمرا
+ باید بدی
روی صندلیش هولش داد و پاشو محکم وسط پاهاش رو صندلی کوبید
+ اگه میخوای سالم بمونی باید گوش بدی.
_ گوش نمیدم حرفات اهمیتی نداره که من بخوام وقتمو براش بزارم
با پا صندلیش رو هول داد که به دیوار چسبید و رو صورتش خم شد
+ پس گوش نمیدی
_ نمیدم
+ حتی اگه درمورد مدیر باشه
_ حتی اگه درمورد مدیر باشه
+ تو یه احمقی
_ تو یه هویج خنگی
+ زبون نفهم!!!
دازای بلند شد و از یقه اش گرفت و به دیوار محکم چسبوند و تو صورتش غرید
_ من کیتم؟
+ رئیس...رئیسم
_ میتونم هر بلایی که بخوام سرت بیارم
+ اول...حرفامو میشنوی...بعد هر غلطی دلت خواست باهام بکن
_ کافیه دیگه گمشو بیرون
چویا عصبی شد و با زانوش ضربه محکمی وسط پاش زد که از درد رو زمین نشست و چویا لبخند پیروزمندانه ای زد.
................................................
رو صندلی نشست و قهوه اش رو آروم آروم مینوشید و دازای با نفرت بهش خیره بود...درد بین پاش نفس کشیدن رو هم براش سخت کرده بود.
_ میشنوم...حرفتو بزن و گورتو گم کن کوتوله رو مخ
+ یه دختری بود که موهای سیاه رنگو چشمای مشکی رنگ داشت...اسمش....اوممم میکو بود
_ میکو اینجاست...بقیه ش؟
+ حرفاشو با مدیر شنیدم...دازای سان باید یه کاری کنید
دازای منتظر نگاهش کرد و چویا با نگرانی گفت
+ مدیر میخواد مافیا و رئیسو نابود کنه...بعدشم جانشینشو یعنی تورو
دازای پوزخند زد و گفت
_ واقعا گفت میخواد مافیا رو نابود کنه ؟ نابود کردن همچین سازمانی کار راحتی نیست مخصوصا اگه من رئیس بعدی باشم
+ باید جلوشو بگیرین...اون دختر از قصد گیر افتاده چون میخواد سر در بیاره از اتفاق های اینجا
_ منظورت چیه
+ ببین...مدیر نقشه نابودی مافیا رو کشیده و اول میخواد رئیسو حذف کنه...بعد هم اون دخترو فرستاده اینجا تا از کارای شما سر در بیاره بعد از نابودی مافیا میخواد تورو به چنگ خودش بکشه...مدیر دنبال داشتن توعه تازه یه سری چیزا درمورد خانوادت گفت...مافیا رو پدر واقعی تو تاسیس کرده در واقع با رئیس شریک بودن...بقیه شو نتونستم بشنوم چون اگه بیشتر میموندم گیر میوفتادم.
دازای به فکر فرو رفت و با خودش زمزمه کرد
_ پدر مادر من کین...اینجا چخبره چه اتفاقی داره میوفته
چویا از جاش بلند شد و از کنار شیشه خورده ها رد شد و با نیشخند گفت
+ راستی بابت اون ضربه متاسفم دازای سان...مطمئنم همسرتون میتونه درستش کنه
جمله آخرو با بی حسی گفت و دازای برای در آوردن حرصش با لبخند گفت
_ مطمئن باش...چون درستش میکنه!
چویا با لبخند از اتاق بهم ریخته بیرون رفت و گفت
+ حالتو نگیرم ول کن نیستم...بزار این مشکلات تموم بشن دارم برات رئیس احمقم
.....................................................
با تلفن شخصیش به اکوتاگاوا زنگ زد و خواست که یکی برای تمیز کردن اتاقش بیاد و خودش از دفتر کارش بیرون رفت و سمت اتاق خوابش رفت
وقتی وارد اتاقش شد دید لویی با یه شلوارک و کراپ رو تخت رو به سینه دراز کشیده و موهاش بالای سرش گوجه ای بسته و یه هدفن تو گوشش گذاشته و داره فیلم میبینه .
لباسشو از تنش در آورد و مشغول باز کردن کمربندش شد که لویی متوجه اش شدو هدفن رو برداشت و سمتش رفت.
بی خبر از پشت دستاشو دور گردنش انداخت و پشت گردنش رو بوسید و با لحن لوسی گفت
" ببخشید...فکر کنم زیادی تند رفتم...میشه آشتی کنیم؟؟؟ "
_ من مشکلی نداشتم از اول
" یکم بهم توجه کن...البته در هر حالتم من بهت توجه میکنم "
دستشو رو کمربندش گذاشت و رو به روش ایستاد کمربندشو باز کرد و دازای یه قدم عقب رفت
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۶۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط